+ بی نهایت

به نام خدایی که ابتدا خلق کرد سپس هدایت کرد...

تبلیغات تبلیغات

32 ( نور علی)

همینجور محو علی شده بودم... هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم روزی که به زیارت شاه مردان رفته بودم همینطور صداش می کردم علی علی علی.. آقاااا... اااای پدر یتیمان کوفه ما هم یتیم تو هستیم آقا جان.. ااای که به قاتل خودت هم رحم کردی آقا جان ما هم زائران تو هستیم آقا جان.. به ما هم یه رحمی بکن.. یه نگاهی بکن.. دیگه آخرای زیارتم بود گفتم برای بار آخر برم کنار ضریح.. خیلی خیلی شلوغ بود آنقدر که نگو و نپرس..
ادامه مطلب

33 (بی پولی)

این روزها به شدت بی پولم... واقعا پول نباشه زندگی سخته حتی همسرت هم دیگه قبولت نداره.. هر وقت تو زندگی بی پول میشم خدا رو تند تند صدا میکنم مثل کسی که چیزی نداره از دست بده هی میگم یا غیاث المستغیثین یعنی ای فریاد رس کمک خواهان... ای خدای خوب من ای پناهگاه من.. خدایا خدایا خدایا... بعد یهو میبینی از جایی که فکرشو نمیکردم پول میرسه... اون لحظه خیلی قشنگه.. اون لحظه رو خیلی دوست دارم میفهمم که خدا همیشه به یادمه...
ادامه مطلب

34 (جنگ)

یه روز میگفتند نمی تونید خرمشهر رو آزاد کنید و میخندیدن.. یه روز هم میگفتند نمی تونید داعش رو شکست بدید و میخندیدن... امروز هم میگند نمی تونید اسرائیل رو شکست بدید و میخندند.. یه روزی ما سیم خاردار نداشتیم جلوی عراق بذاریم تا جلوتر نیاد با هزار واسطه از سوریه می آوردیم ولی الان قلب اسرائیل رو با موشک میزنیم... بعد یک عده میخندن میگن بیابونا رو زدید هه هه هه.. در جهانی که همه در برابر اسرائیل موش اند تو ایران باش...
ادامه مطلب

35 (صدقه)

پس از دو روز خدا رو صدا کردن و کلی دعا و قرآن خوندن یک لحظه خسته شدم.. با خودم گفتم چرا چیزی نمیشه یهو یاد یه حرف پیامبر (ص) افتادم که وقتی بی پول شدید صدقه بدید.. با خودم گفتم من که پول ندارم چرا باید صدقه بدم!؟ ولی دل رو به دریا زدم و هزار تومن انداختم تو صدقات... بازم نا امید بودم و منتظر... چند دقیقه گذشت و باورم نمیشد یه مشتری نزدیک 4میلیون داد و منی که رو ابرها بودم... فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا
ادامه مطلب

30 (آغاز یک پایان)

سالها گذشت از آخرین مطلبم تو این وبلاگ.. تو همه این سالها زندگیم بالا و پایین زیاد داشته.. اما حس کردم همیشه یه چیزی مراقب من بوده.. همیشه گناه میکردم ولی میدونستم یه نفر هست که قراره دستم رو بگیره و در کمال نا امیدی، امید به خونه من بر میگشت.. میخوام دوباره اینجا شروع به نوشتن کنم... وَالضُّحَى ﴿۱﴾ سوگند به ابتدای روز وقتی که خورشید پرتو افشانی می کند (۱) وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى ﴿۲﴾ سوگند به شب آن گاه که آرام گیرد، (۲) مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها